سکوت
گاهی اوقات ما آدم ها یک جاهایی از زندگی محکوم به سکوت کردن می شیم.سکوت نه دقیقاً به این معنا که بین جمعی کوته فکر احمق بنشینیم و خودمون رو وارد بحث های ابلهانشون نکنیم.نه!
اما ای کاش ما رو به همین سکوت ها و حرف نزدن ها محکوم می کردن.
ای کاش نشستن میون این احمقها و گوش سپردن به صحبتهای ارجفشون اون چیزی بود که خاطر ما رو آزارده می کرد.
ولی افسوس که این حکم بار ها و بارها سنگین تر و آزرده تر از بی صدا نشستن کنار احمق هاست!
سرم رو به شیشه کثیف و همیشگی ایستگاه تکیه داده بودم و به ماشین هایی که با سرعت از جلوی چشم هام می گذشتن نگاه می کردم.
فکر می کردم
به تلاش های بیهوده ای تو این مدت انجام داده بودم که با نهایت زوری که دارم پای احمق های همیشگی رو از کفش آیندم بیرون بیارم ولی افسوس که زورم چندان زیاد نبود و اون ها با د ستور ها و تصمیم های مشمئز کنندشون یکی یکی پل های جلوی سر راهم رو خراب می کردن به خیال خودشون جاش راهرو می ساختن!راهروهایی که فقط من می تونستم دیوارهای بلند و نحس و تهش رو ببینم!
ماشین هایی که از جلوم رد می شدن سر نشینای بی خیال از همه چی بی خبرشون همه من رو یاد خودم مینداختن یاد زندگی لجن بار! درها به روم قفل شده بود و اگه در رو باز می کردم می افتادم پایین و اون بی رحمایی که پایین بودن لهم می کردن!
اتوبوس جلویم پاهام ایستاد و من دیگه هیچ ماشینی رو نمی دیدم. از پله ها بالا رفتم. صندلی هایی که جلوی چشمم بودن خیلی زیاد بودن همینطور ردیف به ردیف صندلی علم کرده بودن.اما هیچ کدوم برای نشستن مناسب نبود.چر؟!خب معلومه چون پر بودن! پر از احمقایی که جای من رو گرفته بودن! همه چیز من رو یاد زندگی نکبتی خودم می اندخت هر راهی که به طرفش می رفتم بسته بود یا یه مشت روانی بی لیاقت جام رو گرفته بودن من نا امید نمی شدم و جلوتر می رفتم.صندلی های ردیف هایی بعدی هم پر بود!اما من راهم رو دوست داشتم ردیف بهدی و بعد ش هم پر بود وقتی همه صندلی ها پر باشن تو محکوم به ایستادنی!بله این سکوتیست که اگر محکومش بشوی سنگین و عذاب آور است وگرنه ایستادن مقابل یک مشت ابله که چیزی جز احترام به خود نیست!...

