تبليغاتX
آوا







آوا

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...

سکوت

 

گاهی اوقات ما آدم ها یک جاهایی از زندگی محکوم به سکوت کردن  می شیم.سکوت نه دقیقاً به این معنا که بین جمعی کوته فکر احمق بنشینیم و خودمون رو وارد بحث های ابلهانشون نکنیم.نه!

اما ای کاش ما رو به همین سکوت ها و حرف نزدن ها محکوم می کردن.

ای کاش نشستن میون این احمقها و گوش سپردن به صحبتهای  ارجفشون اون چیزی بود که خاطر ما رو آزارده می کرد.

ولی افسوس که این حکم بار ها و بارها سنگین تر و آزرده تر از بی صدا نشستن کنار احمق هاست!

 

 

 سرم رو به شیشه کثیف و همیشگی ایستگاه تکیه داده بودم و به ماشین هایی که با سرعت از جلوی چشم هام می گذشتن نگاه می کردم.

فکر می کردم

به تلاش های بیهوده ای تو این مدت انجام داده بودم که با نهایت زوری که دارم پای احمق های همیشگی رو از کفش آیندم بیرون بیارم ولی افسوس که زورم چندان زیاد نبود و اون ها با د ستور ها و تصمیم های مشمئز کنندشون یکی یکی پل های جلوی سر راهم رو خراب می کردن به خیال خودشون جاش راهرو می ساختن!راهروهایی که فقط من می تونستم دیوارهای بلند و نحس و تهش رو ببینم!

 ماشین هایی که از جلوم رد می شدن سر نشینای بی خیال از همه چی بی خبرشون همه من رو یاد خودم مینداختن یاد زندگی لجن بار! درها به روم قفل شده بود و اگه در رو باز می کردم می افتادم پایین و اون      بی رحمایی که پایین بودن لهم می کردن!

اتوبوس جلویم پاهام ایستاد و من دیگه هیچ ماشینی رو نمی دیدم. از پله ها بالا رفتم. صندلی هایی که جلوی چشمم بودن خیلی زیاد بودن همینطور ردیف به ردیف صندلی علم کرده بودن.اما هیچ کدوم برای نشستن مناسب نبود.چر؟!خب معلومه چون پر بودن! پر از احمقایی که جای من رو گرفته بودن! همه چیز من رو یاد زندگی نکبتی خودم می اندخت هر راهی که به طرفش می رفتم بسته بود یا یه مشت روانی بی لیاقت جام رو گرفته بودن من نا امید نمی شدم و جلوتر می رفتم.صندلی های ردیف هایی بعدی هم پر بود!اما من راهم رو دوست داشتم ردیف بهدی و بعد  ش هم پر بود وقتی همه صندلی ها پر باشن تو محکوم به ایستادنی!بله این سکوتیست که اگر محکومش بشوی سنگین و عذاب آور است وگرنه ایستادن مقابل یک مشت ابله که چیزی جز احترام به خود نیست!...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 15:22 توسط پاپیون |

پاییز

 

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

 

تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم

 

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ

 

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

 

مرا هم گريه ميبايد

 

مرا هم گريه ميشايد

 

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

 

بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

 

و در سوگ بزرگ باغ، گريان است

 

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

 

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده

 

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

 

تنت در پنجه مرگ است

 

مرا هم برگ و باري نيست

 

ز هر عشقي تهي ماندم

 

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

 

 

 

الا اي باغ پائيزي

 

دل منهم دلي سرد است

 

و طفل برگهاي آرزويم را

 

دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

 

ولي پائيز من پائيز اندوه است

 

دلم لبريز اندوه است .

 

چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد

 

مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

 

نگاه جان پناهي نيست

 

كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

 

 

 

خطا گفتم، خطا گفتم

 

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

 

ترا در پي بهاري هست ـ

 

اميد برگ و باري هست

 

همين فردا ـ

 

رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ

 

نسيم باد نوروزي

 

تنت را در حرير ياس مي پيچد

 

 

الا اي باغ پائيزي !

 

غمت عزم سفر دارد

 

همين فردا دلت شاد است

 

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است.

 

تو را در پي بهاري هست

 

اميد برگ و باري هست

 

ولي در من بهاري نيست

 

اميد برگ و باري نيست .

 

 

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

 

لباس برگ ميپوشد

 

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

 

دلم سرد است و در جان التهابي نيست

 

تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

 

مرا باران بغير از ديده ی تر نيست .

 

 

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!!

 

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

 

ولي در كلبه تاريك جان من ـ

 

نشان از كور سوئي نيست

 

نسيم آرزوئي نيست

 

گل خوش رنگ و بوئي نيست

 

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

 

كه گلهاي غمم را آبياري ميكند شبها

 

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

 

مرا لبخند اندوه است بر لبها

 

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

 

                                                               " مهدی سهیلی"

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 10:40 توسط پاپیون |

دنبالم نیا!

 

من هم مثل بقیه  پوتین ها را پا کردم و دنبالشان راه افتادم. تنها چیزی که چشم هایم می دید پوتین های نفر جلویی بود برای اینکه راه بروم مجبور بودم دنبالشان کنم چون تنها چیزی بود که می دیدم پوتین ها بالا می رفت پایین می آمد گاهی می ایستاد و دوباره شروع می کرد من هم پشت سرش بالا می رفتم پایین می آمدم می ایستادم

و هرگاه راه می افتاد من هم پشت سرش قدم بر می داشتم

این تنها کاری بود که بلد بودم!

انگار راه خیلی طولانی بود

خسته شده بودم

مه هم شدید تر از قبل شده بود به طوریکه به سختی پوتین ها را می دیدم

برای یک لحظه سرم را بلند کردم

خسته ام کرده بود

دیگر نمی توانستم دنبالش کنم

از ریخت و قیافه پوتینی که حتی صاحبش را نمی توانستم ببینم خسته شده بودم

ترجیح می دادم همان جا بمانم ولی دنبال آن پوتین ها نروم.

نه هیچ کدام از اجزای بدنم دنبال کردن را بلد نبودند.

پاهایم دیگر تاب دنبال کردن را نداشتند

گویی من برای دنبال کردم ساخته نشده ام!

پاهایم سست تر شد و با بی رمقی روی زمین افتادم.

روی زمین که افتادم دیگر اثری از پوتین ها ندینم

دنبالش می گشتم تا تشکر کنم

روی زمین فقط یک چاله معلوم بود

سرم را داخل چاه خم کردم

پوتین و صاحا بش داخل چاه روی بقیه پوتین پوشها افتاده بود

وای خدایا

اگر فقط یک قدم بیشتر دنبالش کرده بودم پیش کسانی بودم که دنبالشان کرده بود!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 22:0 توسط پاپیون |

قطره دریاست اگر با دریاست/ورنه آن قطره و دریا دریاست

دستهایت می لرزد.لبهایت را محکم تر فشار می دهی با قدم های محکم از اتاق خارج می شوی.انگار حیاط وبیدهای سر خم و  نیمکت و هوای نمناک فضای خوبی برای خالی کردنت است.

 نگاهی به نیمکت می اندازی.پس سرت را برمی گردانی اما هنوز با لیوان چای از پشت پنجره دنبالت می کند.پس قدم هایت را سریع تر می کنی. نیمکت را رد می کنی.بیدهای آویزان را هم همینطور و از حیاط خارج می شوی.

هنوز هوای نمناکی برای خا لی کردن مانده.سر و صدای خیابان امان ات را می برد گل هایی که روی لباست پاشیده شده با دست پاک می کنی

صدای ناآشنایی از پشت سرت رد می شود:

-دستمال بدم خانوم خوشگله؟

سعی می کنی نگاهش نکنی و به اتوبوس نزدیک می شوی.سرت را به پنجره اتوبوس تکیه داده ای و به آیینه کوچکت نگاه می کنی.صورتت هنوز هم ملتهب است عرق از پیشانی ات سرازیر شده اما تو سردت است دستهایت از بیرون اتوبوس آنقدر سردتر است که گرمای اتوبوس گرمت نمی کند.از نگاهای سنگین زن مسنی که بالای سرت ایستاده می ترسی و متوجه می شوی به تو امر به بلند شدن می کند.از زنک عذر می خواهی.او هم تمام غرورش را در چشمانش می ریزد و به سنگینی سری تکان می دهد.

همه جا غرور!

همه کس غرور!

در اتوبوس نمی مانی.قدم هایت را تند تر می کنی.

خیال می کنی از پسرک هیز و زن مغرور و...می خواهی به جایی پناه ببری.اینقدر تند راه می روی که اگر کسی نداند تصور می کند جای پناهگاهت را بلدی که بسویش می دوی!کسی نمی داند که پناهگاهت را گم کرده ای  و بسویش می دوی.

ناگهان می ایستی تا به تنش برخرد نکنی.خوشحال می شوی که رسیده ای! فکر می کنی استاده که کمکت کند اما می گوید:

-دختر جان!خیر ببینی یه کمکی به ما کن!

خنده ات می گیرد.خنده ات می گیرد که او نمی داند تو از او فقیرتری!خنده ات می گیرد که سراب دیده ای و خندهات می گیرد کوری عصای کور دگر شود!!!

پیرزن را کنار می زنی و جلوتر می روی.خسته نمی شوی.به جوی آب خیره شده ای و دنبالش می کنی او هم دارد به جایی می رود.درست مثل تو و به سرعت تو.شاید او می داند به کجا باید رفت!

به یک برکه می رسی!سرت را بالا می آوری.برکه پایان ندارد!

تو به برکه نرسیده ای.اینجا دریاست!

نوک پایت را در آب فرو می بری.سرمای جوشان بدنت به ناگاه فروکش می کند .دوباره آیینه ات را بیرون می آوری.صورتت دیگر سرخ نیست.

چند قدم به عقب بر می گردی و دوباره سرعت می گیری و می دوی داخل آب می شوی هنوز هم می دوی تا آب تمام تنت را بگیرد.آرام میگیری و بالا و پایین می پری!

توسط پاپیون

بهار ۸۷

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/21ساعت 22:23 توسط پاپیون |

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پای بر جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

بهار ۸۷

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 12:59 توسط پاپیون |

پشت پرده های سفید نور نیست

                                          پشت پرده های سفید نور نیست

تکان پرده دلش را لرزاند. سکوت خانه وهم آلود و صدای به هم خوردن در و تخته ها رعب آمیز می نمود.

نور از کنار پرده های سفید رد شده بود و روی تکه فرش با قی مانده افتاده بود.باد در کمدها را باز و بسته می کرد

انگار می خواست اعتراض خودش را به این همه پریشانی و آشفتگی بیان کند

انگار می خواست بگوید حالا که من را گشاده اید و باز نگه داشتید باید به حرف دلم گوش کنید!

به شرح آنچه دیدم گوش کنید!

مردک با لباس پاره و گلی در چارچوب در ایستاده

ماتم زده به صحنه ی پیش رویش نگاه می کند

بیلچه ی گلی از دستش روی زمین افتاده

کم کم بعد از سرایدار بقیه ی همسایه ها پشت  در جمع می شوند

همه فقط به اتاق نگاه می کنند بعضی ها هم دستهایشان را روی چشمان بچه های کوچک گذاشته اند گویی هیچ کس نمی خواهد کاری کند

انگار اصلا کسی نمی تواند کاری کند

فقط پرده ها و در کمدها و ورقهای کتابهای قطوری که باز مانده روی زمین پخش شده اند حرف میزند

باد با  در و تخته ها و پرده های سفید و کتاب ها غضبناک به اوضاع اعتراض دارند

همسایه ها شروع می کنند به زیر چشمی نگاه کردن و بالاخره هزار و یک حدس درت و غلط خودشان را رو می کنند بعضی ها می خواهند معما حل کنند:

-یعنی کس اینجا بوده؟...

بعضی ها هم دلشان می خواهد خودشان را کنار بکشند:

-ما که صدایی نشنیدیم!!!.....

هر کس یک جور اظهار نظر می کند:

-آخه چرا؟!....

-طلفلک مرد بی آزاریم بود کاری به کار کسی نداشت .

-آره بیچاره سرش تو کار خودش بود.

و....

خیلی ها هم گریه می کردند

معلوم برای چه کسی گریه می کردند

لابد از روی دلسوزی!

اما هیچ کدام از این دلسوزهای پر عطوفت!!! نمی دانستد که روح او در دل می گوید:

-آی حروم زاده ها که به جنازه ی من خیره شدین! من از عذاب همین ترحم های متظاهرانه شما خودم رو به دار آویختم!!!.....

توسط پاپیون

زمستان 86

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 11:30 توسط پاپیون |

جنگ جبهه ندارد

-گریه نکن دخترم آرایشت بهم می خوره حالا زود به زود به سر می زنی عیبی نداره که...مام دلمون تنگ میشه...

سرش رو با تاسف تکون داد که انگار اصلا به خاطر دور ی از مامان و بابا و خونه ی پدریش نیست که گریه می کنه

دوباره صدای یه نفر از مزاحمای جمع بلند شد که:

-عیبی نداره که عزیزم منم اولش که عباس آقا با لباس دو مادی وارد مجلس شد اشک تو چشمام جمع شد که چرا باید عروسی کنم!

اشک امونش نمی داد دیگه خراب شدن لباس عروسی که تمام مدتی جبهه بودن امیر با دست خودش منجوق دوزی کرده بود براش اهمیتی نداشت

یعنی چه طور تیر خورده بود؟!...

پاهاش روی مین رفته بود یا زیر تانک مونده بود

صدای خمپاره

صدای کل کشیدن فامیلا و هزارتا صدای دیگه در گوشش بود

نور منور توی سنگرایی که امیر تو نامه هایی که امیر از جبهه براش می فرستاد

و نور چراغونی ریسه هایی که دم در خانشان برای عروسی به در و دیوار وصل کرده بودن از جلوی چشم هایش کنار نمیرفت

زن های فامیل با هول و ولا از کنارش می گذشتند و فضا را برای جشن آماده می کردند

سارا عزیترین دوستش کنارش نشست و دستهایش را گرفت

-خب مریم جون دو دقیقه دیر کردن آقا داماد که دیگه اینقدر آه و ناله نداره

نکنه خیال کردی تمام آشنایی عاشقانتون و جواب زور گرفتن از مامان بابا ت و بعدشم چند ماه صبر کردن تو برای برگشتنش از جبهه یادت رفته هان؟

مریم آرام نمی شد لوازه آرایش اطرافش را با اکراه و خشم یاس کنار زد و از بیرون رفت سارا وسایل آرایش پخش زمین شده را جمع می کرد همه آماده جشن بودند بودند جز مریم.

سارا با تعجب بالا آورد چیزی که در آیینه دیده بود باور نکرد ه بود مریم با لباس سیاه با آرایش نیمه پاک شده جلوی رویش ایستاده و سعی می کرد بغضش را نگه دارد

با جرئت سرش را بالا گرفت و گفت:

امیر کشته شده... 

پاپیون

زمستان ۸۶

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 16:35 توسط پاپیون |

زنجیر به دستش قفل شد و رفت توی ماشین- تقلا می کرد تا نبرنش – پلیس ها به اون قیافه ی اخمو و جدی شون راضی از انجام وظیفه به طرف ماشین برگشتند و راهی کلانتری شدند . جنازه هم به پزشکی قانونی منتقل شد

یه سری امضا یه بازجویی کلی بعدش هم بازداشتگاه

نمی دونست به کجای داستان باید فکر کنه  گذشتش...اون زمانی که در به در دنبال پول می گشت به خواهرش که پررویی تمام تو روش ایستاده بود باز هم به خواهرش این دفعه به جنازه ی خوهرش که تو دستهای خودش بود(این رو وقتی فهمید که چشمش به دستهاش افتاد) به خودش به فرداش به پس فرداش به هفته ی بعدش و چندین سال بعدش...نمیدونست باید به لحظه ی آزادیش فکر کنه یا لحظه اعدامش وقتی یاد لحظه های جون دادنش توی زندان می افتد آزادی رو با اعدامش آرزو می کرد.

صحنه ای که پروانه رو هل داده بود از جلوی چشاش کنار نمی رفت

ملحفه ای هم که رو صورت پروانه کشیدن یادش نمی رفت

یک روز...

دو روز...

ده روز...

بالاخره این در کزایی باز می شه

- میثم باقری  بیا بیرون آزادی...

آزادم؟مگه میشه؟؟...بازم فکر...فکر...فکر...

چهره ی اونی که بجاش داره می ره تو آشناست

همسایشونه!

پس آزادی ام ممکنه چه حق  چه نا حق!

واضح سازی پلیس

رفع اتهام

بعدشم حکم آزادی

جرئت اعتراف نداره

چند بار تا دم در اتاق می ره

اما برمی گرده

بر می گرده به وسط شهر

دوباره

یک روز...

دو روز...

ده روز...

از تو آسمون از تو پنجره هواپیما همه چیز کوچیکه...خیلی کوچیک

از وسط شهر...از تو زندون...از توی قبر...از اون بالا تو آسمون...فرقی نمی کنه

همه چیز کوچیکه

همه چیز بستس

همه چیز محبوسه

هیچ وقت آزاد نیست

چه وسط شهر...چه از تو زندون...چه از توی قبر...چه از اون بالا تو آسمون

فرقی نمی کنه

اون هیچ آزاد نیست

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 10:15 توسط پاپیون |